روشنا
|
||
وقتی اوج امیدواری تبدیل می شه به اوج انتظار دیگه گنگ می شم! نمی دونم باید چی کار کنم! ... و حالا سعی می کنم این روزها را با انرژی بگذرونم !
می خوام عادت کنم به نترسیدن ! شاید بهش بگید خودازاری اما من می گم خودساختگی !
خدایا !
کاش می دونستی چقدر دلم می خواد بکنم دل از اینجا!
می دونم رفتن به این سادگی هم که می گم نیست اما دلم پر ِ! کاش الان هزار بار رفته بودم!
کاش هزار بار نیومده بودم!
کاش هزار بار مونده بودم!
کاش اونقدر قدرت داشتم که بی اشک وای می ایستادم و همه اونچه تو دلم هست رو بگم!
کاش قوی بشم!
چقدر دلم پر ِ!
از خودم! از تو! از همه ادم های اطرافم!
خدایا! هستی ! هستی ! هستی!
اگر بخوام باور کنم که تو هم نیستی اونوقت دیگه هیچ امیدی نیست! اونوقت ادم ها هیچ چیزی نیست براشون که به امیدش فقط امیدوار باشن!
خدایا ! امیدوارم! ولی گاهی اونقدر امیدواری طولانی میشه که فقط می شه انتظار ! انتظار! انتظار!
نا شکر نیستم! هستم ؟!
این امید ِیا انتظار؟؟؟
زندگی! هیچ تعریف مشابهی پیدا نمی کنی! هیچ شباهتی! هیچ تفاوت یکسانی! و هیچ دو نفری که یک جور سپری اش کنن!
کی می دونه! این زندگیه که در طولش حرکت می کنیم یا این ما ایم که با حرکتمون زندگی رو می سازیم!
خیلی پیچیده است و در عین حال ساده!
پیچیده است چون هرچی بهش بیشتر فکر کنی کمتر می فهمیش و بیشتر می فهمی که نفهمیده هات بیشتره و ساده چون داری می سازیش بدون اینکه متوجه باشی و یا راه تو رو می سازه بدون اینکه تاثیرش رو حس کنی!
فقط یه حس مشترک وجود داره و اون اینکه توی این بازی غرق می شی!
حالا همه ما تو زندگی غرق شدیم و هیچ کسی نیست که تکونمون بده! که یادمون بندازه چقدر قدرت داریم!
کاش می شد یه بار هم که شده از بالا به زندگیمون نگاه کنیم!
واقعا داریم چی کار می کنیم!؟!؟
گهگاهی می نویسی!
بعضی وقتاش می دونی هیچ مخاطبی نیست !
گاهی برای خودت می نویسی و می دونی که مخاطبی هست!
گاهی هم مخاطب هائی هستند که می شناسنت! نه خیلی خوب اما حداقل ظاهرتو! خاطرات اتو! و شاید یه چیزهائی از شخصیت اتو و هیچی از دیدگاه هاتو!
و انوقت همه این ها می تونه روی نحوه نوشته هات تاثیر بذاره... اما من دلم می خواد هرچی دوست دارم بنویسم بدون قید به اینکه چی و کی و چرا حرفای منو می شنون! می خوام فراموش کنم کی ممکنه چرا از حرفام چی برداشت کنه ! یه کم پیچیده شد !
همیشه یه سمت روشن قضیه وجود داره!
این روزهای درگیر خیلی آرزوها و کارها و خرده ریز ها و درشت کاری های زندگی شدم، شاید دلیل اصلی که اینجا رو شروع کردم همین بود. شاید از نرسیدن ها و شایدم رسیدن و درست نفهمیدن های خودم بود که به تنگ اومدم و دیگه دلم پر پر بود و مجبور شدم اینجا بنویسم تا یکمی آروم شم ... باید یه کاری می کردم ...
شاید همه این اتفاقات قسمت روشن قضیه است که داره واسم اتفاق می افته ... شاید اونقدر تو نور بودم که فرق نور و تاریکی رو تشخیص نمی دم ...
تو روشنائی ام و دارم کور مال کور مال دنبال یه روزنه روشن تر می گردم ...
ولی مطمئنم ما ادم ها هرجا باشیم و هر اتفاقی برامون بیفته حتما می تونیم بگردیم و تکه های روشن رو ببینیم و بذاریم کنار هم ... اگر همه روشنائی ها گم بشه اونوقته که وقته مردنه ...
هیچ کسی نیست ! هیچ کی!
اگرم هست اونقدر نزدیک نیست!
اونقدر نزدیک که باهاش حرف بزنی بدون اینکه هیچ برداشت اشتباهی کنه!
اونقدر نزدیک که براش گریه و گلایه کنی بدون اینکه هیچ برداشتی کنه!
اونقدر نزدیک که باهاش بخندی بدون اینکه هیچ برداشتی کنه!
می بینی هیچ کسی نیست و اگرم هست اونقدر نزدیک نیست!
اگرم یه روزی یکیائی بودن دیگه نیستن چون اونقدر نزدیک بودن که برداشت های اشتباه کردن و دور شدن!
کاش فقط یکی بود!